محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
61
مجمع الانساب ( فارسى )
بگيرد ان شاء اللّه تعالى و بيست دست جامهء زربفت و بيست سر اسب تازى ده با زين زر و ده باجل مرصع . صفت عدل و انصاف سلطان محمود و داد سلطان محمود مشهور است . و يكى آن است كه در اين سال زنى آمد از خوارزم از شهر فوشنج و تظلم كرد و گفت من عورتى پيرم بىشوهر و پسرى دارم و اندك ضيعتكى كه داشتم مظفر بن طاهر كه عامل فوشنج است پسرم را به علت برزيگرى ديوان بگرفت و ملكى سلطانى در گردن او فرو كرد سال ديگر مالى ناواجب بر وى بيرون آورد و آن ضيعت كه وجه نان و آب ما بود بستد و قبالتى بدان به نوشته . سلطان گفت چرا پيش شحنهاى كه من آنجا گماشتهام و پيش قاضى نرفتى ؟ و چرا صاحب خبر اين حال با ما ننمود ؟ گفت ايشان از وى مىترسند . سلطان فرمود تا او را مثالى به توقيع دادند تا شحنه و قاضى فوشنج به غور كار اين عورت برسند . زن نامه برگرفت و برفت . چون پيش مظفر برد ، گوش به فرمان نكرد و گفت اين زن باز كى غزنين رود ؟ و زن هيچ نگفت و بازگشت و هم در آن سال باز غزنين آمد و روزى بود كه سلطان به مظالم نشسته بود و خيلى داد رانده و جماعتى را سياست فرموده آن زن درآمد و تظلم كرد و گفت اى سلطان فرمان تو پيش مظفر طاهر بردم گوش نكرد و گفت اين نامهء دهليزى است . سلطان در خشم شد و گفت دهيد اين سليطه را كه خود نمىداند كه چه مىگويد ، كسى باشد كه فرمان من نشنود ؟ غلامان به زن دويدند كه او را بزنند ديگر بار سلطان فرمود كه مزنيد او را و لاحول كرد و حاجبى را بخواند و گفت اين عورت را به خانه بر و هر روز نفقهء او از ديوان بستان به قدر ما يحتاج و به دو ده تا روزى كه من او را از تو بخواهم . حاجب بيامد و زن را به خانهء خود برد و هر روز دو دينار زر به جهت خرج به وى مىداد . پس سلطان محمود فرمانى نوشت به شحنه و صاحب بريد و به قاضى فوشنج و گفت شما را عقل نمانده كه فرمان من بدان ولايت آيد و نشنويد ؟ اينك فلان غلام فرستادم و بايد كه هيچ كس در رأى او چيزى نگويد و مانع نشود تا آنچه فرمودهء من است بكند . پس به خط خود رقعهاى نبشت مشتمل بر آن كه من فلان غلام را فرستادم تا به شهر فوشنج رود و به سراى امارت درآيد و سلام بر